تبليغاتX
سایه ی خیال
به تماشا سوگند و به آغاز کلام....
اضافه نوشت:

دوستی... شاید،

کوهی باشد که سر قله ی آن،

مرمر برف محبت خفته ست.

دوستی... شاید،

 آواز قناری باشد،

وقت گل کردن صبح.

دوستی... شاید

زنبوریست،

که اگر نوشد شهد،عسل هدیه کند.

دوستی ...شاید

به هماهنگی دو خط موازی باشد،

که سر سوزنی از هم

به تنافر نروند.

دوستی ...شاید

دو تولد باشد در یک روز.

 

پ  ن 1:

پیشکش به تمام دوستانی که همیشه همراهم بودند.

 پ  ن 2:

 به خاطر پیامهای محبت امیز و دلگرم کنندتون سپاسگذارم.ببخشید مجبور شدم نظرها رو غیر فعال کنم.

شاید  یه روزی  یه جایی دوباره سایه  صبا قد علم  کنه و از دلتنگیهاش بگه....

دوستون دارم.

همیشه یادمون باشه...مراقب خوبیهامون باشیم.

 تبریک نوشت:

بردیا و آرمتین عزیزم تولدتان مبارک


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 21 اسفند1389ساعت 13  توسط سایه 

بی

"تو"

سکوت

با

فریاد

هم نشکست....!

 پ ن :

دلتنگی،حس نبودن کسی ست که تمام وجودت  به یک باره تمنای بودنش را

میکند...!

اضافه نوشت برای ...

گاهی دلم برای خودم می سوز،

و امروز از همان گاهی هاست....!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اسفند1389ساعت 7  توسط سایه  | 

 

می سُرایم

"تو"

را

با

سکوت...!

پ ن :

پیشکش به مخاطب خاص...!

 نکته نوشت:

دوستی گندمکی هست که در معبد یاد،

چونکه با ریشه ذخیرست به آفت نرود...!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اسفند1389ساعت 7  توسط سایه  | 

بهار را،

به  میهمانی

 چشمهای "تو"

خواهم آورد

اگر بیایی....!

نکته نوشت:

پناهی می خواهد

گنجشکک احساسم

دریاب ،

و بنشانش...!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اسفند1389ساعت 12  توسط سایه  | 

دیروز می مردیم و

 فراموش می شدیم،

امروز از یاد رفته ایم

بی آنکه بمیریم....!

پ  ن  برای مخاطب خاص :

  به خشکسالی قهرت زمین سوخته شدم... !

توصیه نوشت:

کتاب خاطرات آدم و حوا  نوشته مارک تواین را حتما بخونین.

چند خطی از کتاب:

  آدم:

بعد از این همه سال ،فهمیدم که اون اوایل در مورد حوا اشتباه میکردم،زندگی کردن بیرون از بهشت،اما با اون خیلی بهتر از زندگی کردن تو بهشت بدون اونه!اولش فکر میکردم خیلی حرف میزنه،اما الان اگه اون صدا ساکت بشه و از زندگیم بره حسابی غمگین می شم.چقد شیرین بود اون ندوهی که ما را به هم نزدیک کرد و پاکی  قلب و لطافت روح حوا رو به من نشون داد.

حوا:

سعی کردم  براش چند تا از اون سیبا بیارم اما نشد،فکر می کنم از این که به فکرشم خوشحاله.

اونا ممنوعن و اون میگه با این کار یه بلایی سرم می آد،اما اگه خوشحالش کنم،چرا باید از آسیب دیدن

بترسم؟!

 

اضافه نوشت به قلم م/ق/ق (داداش کوچیکه):

این روزها

باهرکه دوست  میشوم

احساس میکنم

آنقدر دوست بوده ایم که دیگر وقت خیانت است....!

+ نوشته شده در  شنبه 7 اسفند1389ساعت 12  توسط سایه  |